

1- 1000 تا از كتابهاي ‹‹ از مرواريد تا نفت›› ( تاريخ خليج فارس / ازسيراف تا كنگان و عسلويه ) ظاهرا پخش شده است. برخي از دوستان مي بينند و گاهي اظهار لطف مي كنند. هفته قبل با دكتر باستاني پاريزي و برخي از اساتيد تاريخ دانشگاه تهران ديداري داشتم. چند تاكتاب شعرهم به رسم هديه برده بودم . .دكتر اشراقي يكي دو تا از كارها را با صداي بلند براي باستاني پاريزي خواند، خوشش آمده بود نگاهم مي كرد ‹‹جغرافيياي ندارم/ تاريخي ندارم›› حس كردم شاعرترم انگار و باز هم از شبانه هاي من خواند ‹‹ نفرت پايان همه عشق هاي دنيا بود/ دختر خنده رو گفت چي مي كاري آقا/ گفتم كه عشق مي كارم/ گفت پس نفرت درو خواهي كرد ›› و خنده هاي دوست داشتني باستاني پاريزي و...

2- از كتاب تاريخم راضي نيستم هرچند درنوع خود خود به جا بود فكر مي كنم پس از گذشت چندين سال توان ويراستاري و نوشتن يك مجوعه كامل تر و خلاصه تر در اين مينه را دارم.

3- دارم براي كتاب ‹‹آناهيتا و ايزد بانوان ديگر در اسطوره ها و باورهاي ايرانيان›› دنبال ناشر مي گردم.با يكي از ناشران پرسابقه و معتبر ايراني در حال چك و چانه زني ام . خدا كند بپذيرند . واي از دست ناشراني كه توي پخش كتاب مي ماند و اين قصه ي هزار توي سياه صنعت نشر و چاپ ايراني...

4- يكي دو هفته وقتم را گذاشتم سر مقاله اي با نام ‹‹تاثير خليج فارس بر مديريت سياسي منطقه ويژه اقتصادي انرژي پارس›› از نوشتن و موضوع اش راضي ام در كل فكر مي كنم بسيار خوب و شسته و رفته شده است ولي چقدر دارد از خودم حالم به هم مي خورد خسته شده ام از جستجو و پژوهش. نوشتن رادوست دارم اصل زندگي من است ولي پژوهش را براي سرگرمي در زندگي دوست دارم . چقدر سرگرمي ... دوست دارنم مثل زامپانوي فيلم جاده فدريكو فليني اين ور وآن ور بروم و همراه با جلسوميناي كه... يك نقش كمدي و خندان توي يك دلارته مي تواند مرا سر و حال بياورد.

5-خدا كند سال آينده را بتوانم در كشورهاي ديگري زندگي كنم.براي يك زندگي جديدتر آماده ام. براي يك زندگي كه از تكرارها برهاندم از اين دغدغه ها و استرس ها. دنياي عدم عيش و عدم امنيت به قول حافظ خودمان امن عيش ( مرا در منزل جانان چه جاي امن و عيش چون هردم/ جرس فرياد مي دارد كه بربنديد محمل ها) . دنياي زندگي من پراز هيولاهاي سياه و بزرگ است پراز اژدهاهاي هزار سر ، حوصله قهرمان بازي و كشتن اژدها را ندارم خوب مي دانم هركسي اژدها را بكشد خواهد مرد.

6-ترجمه هاي عربي شعرهاي نزار قباني يك سالي است رها شده نيمه كاره مانده است و خيلي نوشته هاي ديگر به خصوص شعرهاي خودم كه حالا يك كتاب كاملي است كه با اين وضعيت چاپ و نشر حوصله چاپ و نشرش را ندارم. اين هم از بدي هاي نويسندگي ووو
7- از دوست خوبم حميداني عزيز هم تشكر مي كنم كه اين وبلاگ را از حالت مريضي موضعي در آورد، تا بتوانم با دغدغه هايم سريز شوم توي جويبار....توی نقاشی های کاندنیسکی

شعري ازکتاب «آدم ها روي پل» اثر ويسواوا شيمبورسكا برنده جايزه نوبل 1996.
مترجمان: مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد
بچه هاي اين دوره زمانه
ما بچه هاي اين زمانه ايم
و عصر عصر سياست است
همه امور روزانه،امور شبانه
چه مال تو باشد يا مال ما يا شما
امور سياسي اند
چه بخواهي يا نخواهي.
ژن هايت سابقه سياسي دارند
پوست ات ته رنگ سياسي دارد
چشم هايت جنبه سياسي دارند
هر چه ميگويي طنين سياسي پيدا مي کند.
سکوت ات چه بخواهي يا نخواهي سياسي تعبير مي شود.
حتي هنگامي که از باغ وجنگل مي گذري.
گام هاي سياسي برمي داري
روي خاک سياسي
شعر غير سياسي هم سياسي است
و در بالا ماهي مي درخشد که ديگر ماه نيست.
بودن يا نبودن سئوال اين است.
سوال چيست عزيزم بگو
سوال سياسي است
حتا لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود
کافی است نفت باشی
علوفه یا مواد بازیافتی
یا حتی میز مذاکراتی که شکل آن
ماه هاست مورد جنگ و جدال است
پشت کدام میز باید درباره ی مرگ و زندگی بحث کرد
میزگرد یا مربع
در این اثناء آدمها گم می شدند
جانوران می مردند
خانهها می سوختند
و مزارع بایر می شدند
مثل زمان های قدیم که کمتر سیاسی بودند.
از سال های دور دو شعر چاپ نشده به یادم مانده است
1
به مقصد نمیرسند
کشتی هایی که ملوان هاشان را
گم کرده بودند.
2
به قله ای پا گذاشتهام
که پدرم
و برادرانم
از بلندای آن سقوط کردهاند
برویم برویم
با روباههای پیر هفت اقلیم را زیر پا بگذاریم
اين خرگوش كه از اقلیم کناره ميآيد
با برفهاي سفيد خوابيده است زمستان را آورده است
اين خرگوش كه از اقلیم دور میآید به سبزه ها آغشته است
بهاری تازه دارد
من که میگویم
تا بازی این خرگوش تمام نشدهاست
بیا برویم
ترجمه بخش کوتاهی ازشعر نزار قبانی
(هوامش على دفتر النكسة)
پاورقي بر دفتر شكست
لو أحدٌ يمنحني الأمانْ
اگر يكي به من ايمني ميداد
لو كنتُ أستطيعُ أن أقابلَ السلطانْ
اگر ميتوانستم به حضور پادشاه شرف ياب شوم
قلتُ لهُ: يا سيّدي السلطانْ
به او مي گفتم: اي آقاي پادشاه!
كلابكَ المفترساتُ مزّقت ردائي
سگهاي شكاري تو روپوشم را پاره كردهاند
ومخبروكَ دائماً ورائي..
خبرچينان تو هميشه پشت سرماند
عيونهم ورائي..
چشماناشان پشت سرماند
أنوفهم ورائي..
بينيهاشان پشت سرماند
أقدامهم ورائي..
قدمهاشان پشت سرماند
کالقدرِ المحتومِ، كالقضاءِ
مانند سرنوشت رقم خورده مانند قضا
يستجوبونَ زوجتي
همسرم را بازجويي ميكنند
ويكتبونَ عندهم..
براي خودشان مينويسند
أسماءَ أصدقائي..
نام دوستانام را
يا حضرةَ السلطانْ
اي جناب پادشاه
لأنني اقتربتُ من أسواركَ الصمَّاءِ
برای اين كه من نزديك شدهام به باروهاي محكم تو
لأنني..
براي اين كه من
حاولتُ أن أكشفَ عن حزني.. وعن بلائي
خواستم كشف كنم ااندوهام را دردهایم را
ضُربتُ بالحذاءِ..
با كفش ميزنندم
أرغمني جندُكَ أن آكُلَ من حذائي
سربازان تو مجبورم كردند كه از كفش ام بخورم
يا سيّدي..
اي آقايم
يا سيّدي السلطانْ
اي آقاي پادشاه
لقد خسرتَ الحربَ مرتينْ
همانا جنگ را دو بار باختی
لأنَّ نصفَ شعبنا.. ليسَ لهُ لسانْ
براي اين كه نيمي از ملت ما بيزباناند
ما قيمةُ الشعبِ الذي ليسَ لهُ لسانْ؟
چه ارزشي دارد ملتي كه بيزباناند؟
لأنَّ نصفَ شعبنا..
براي اين كه نيمي از ملت ما
محاصرٌ كالنملِ والجرذانْ..
محاصره شده است مانند مورچه و موش صحرايي
في داخلِ الجدرانْ..
در داخل ديوارها
لو أحدٌ يمنحُني الأمانْ
اگر يكي به من امان دهد
من عسكرِ السلطانْ..
از لشكر سلطان
قُلتُ لهُ: لقد خسرتَ الحربَ مرتينْ..
به او ميگويم دو بار شكست خوردهاي در جنگ
لأنكَ انفصلتَ عن قضيةِ الإنسانْ..
براي اين كه تو از انسانيت فاصله گرفتهاي
روزهای که دارد می گذرد:
ازمروارید تا نفت به همت نشر داستانسرا در نمایشگاه بین المللی کتاب عرضه می شود.

از مروارید تا نفت در ۵۰۰ صفحه و با تیراژ ۲۰۰۰ نسخه توسط نشر داستان سرا چاپ و با پخش ققنوس عرضه خواهد شد.

یه خبر بد: دانشگاه فعلا به دلایل نامعلوم از اجرای این تاتر جلوگیری نموده است. هشت ماه تلاش و... من تنها مشاور متن بودم... خدا به داد تلاش های بازیگران و کارگردان و...
به قول منوچهرآتشی ... درآبادی ما نفت پیدا شد... بعضی از روستاها برای احداث وایجاد فازهای بهرهبرداری از منابعگازی پارسجنوبی جابهجا شدند. بعضی از این روستاها سرشار از خاطرات کودکییِ مناند. کشتی شکسته و پهلو گرفته درکناره ساحل، کبوتران چاهی و کوه وتپههای کناردریا، قلابهای ماهیگیری، چاههای کمعمق وبا آب شیرین در ساحل آبی خلیج فارس و...حالا گذشته است و من دارم شعری میخوانم از دفتر خردهریزه خاطرهها و شعرهای خاورمیانه حافظ موسوی:
بزرگراه
از روی استخوانهای خانهی ما میگذشت
بلدوزرها با دندانهای براقشان
خانهها را میجویدند و پیش میآمدند
والدین ما
با کاغذهای که به دستشان داده بودند
درجاهای دیگر شهر، خانههای بهتری خریدند
اما ما هیچ گاه نتوانستیم
برای خودمان خاطرههای بهتری بخریم
حتا حالا که با ماشینهای شخصیمان
از بزرگراه میگذریم
و به آهنگهای قدیمی گوش میکنیم
بوي جوي موليان آيد همي
بوي يار مهربان آيد همي
ريگ آموي و درشتي راه او
زيرپايم پرنيان آيد همي
آب جيحون از نشاط روي دوست
خنگ ما را تا ميان آيد همي
اي بخارا شاد باش و دير زي
مير زي تو شادمان آيد همي
مير ماه است و بخارا آسمان
ماه سوي آسمان آيد همي
مير سروست و بخارا بوستان
سرو سوي بوستان آيد همي

جغرافياي ندارم
تاريخي ندارم
ماه يادگار شب هاي تنهايي است
كه بر سينه ام سنجاق زده اند
و تنها خاطره ام گربه ملوسي است
كه هوسناك از روي آتش مي پرد
انگار كه هميشه خدا
چهارشنبه آخر سال است
و چهارشنبه كه از من طلوع مي كند
تابستان چشم نگشوده گريه مي كند
گنجشكان از راه مي رسند
سرم شلوغ مي شود
گمان می کنم
خوشبختم از اين همه غمي كه اين روزها دارم
و مي ترسم جمعه برسد
همه اين ها تعطيل شود
از مجموعه شعر شبانه ها
صندوقی باز مانده از یک کشتی غرق شدهام
مرا بگشای
رازی خوابالودهام
بر من شراب بیافشان
تا هزار پرنده رها از پیکرم برخیزند
ما در این انبان گندم میکنیم
گندم ِ جمع آمده، گم میکنیم
مینیاندیشیم آخر ما به هوش
کین خلل در گندم، است از مکر موش
موش؛ تا انبار ِ ما حفره زدهست
واز فَناش انبار ما ویران شدهست
اول ای جان، دفع ِشرّ ِموش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن
حالا که دارم می نویسم و می خوانم از رويايي: کمال در آخر نیست / و آخر نیست / که انسان تنی مردنی دارد / و روز هایی نمردنی.
به فال نیک و به روز مبارک شنبد
نبید گیر و مده روزگار خویش به بد ( منوچهري)
و سرگرم خواندن کتاب های متفرقه هستم. باز هم صورت الارض ابن حوقل و مسالک و ممالک استخری و ابن خلدون، ابن نديم ووو گوشه های یسنا پوردادود و دوستخواه و تفضلي و ژاله آموزگار عزيز و این گونه و ...باز ریخته ام به هم در این روزهای دوزخی ام که خیام گفت:
گردون نگری ز قد فرسوده ماست جیحون اثری ز اشک آلوده ماست
دوزخ شرری ز آه بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
و گاهي با خود دلخوشم كسي را كه دروغ نگفته و پيمان نگسليده، مهر از تنگنا برهاندو و از گزند دور كند. و گاهي دلسرد مي شوم و گرم مي شوم:
من سرد نيايم كه مرا زآتش هجران
آتشكده گشته است و دل ديده چو چرخشت ( دقيقي)
تا اين كه دوباره در شعر رويايي بخوانم: یک دفعه مرگ / بر من که افتاد، دیدم / او خود، یک دفعه است/
بگذريم ...
امروز دوباره این شعر زیبای سیف فراغانی را خواندم :
هم مرگ بر جهانِ شما نیز بـــگذرد
هم رونق زمـــــان شما نیز بگذرد
وین بومِ مِحنَت ازپی آن تا کند خراب
بر دولــــت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگــــــــــهان
بر بــــاغ وبوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیرخاص وعام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای سـتـــم دراز
این تیـــــــزی سنان شما نیزبگذرد
چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد
بـــــیداد ظالمــــــان شما نیز بگذرد
در مملکت چوغُرّشِ شیران گذشت ورفت
این عوعوِ سـگان شما نیز بگذرد
آنکس که اسب داشت غُبارش فرونشست
گَرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتَخَر به طالع مَسعود خویشتن
تاثیر اختـــــــران شما نیزبگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دوروز بود ازآن دگرکسان
بعد از دوروزازآن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدّتی
این گُل، زگُلسِتان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه مال وجاه
این آب نا رَوانِ شما نیز بگذرد
ای تو رَمِه سپُرده به چوپان گُرگ طبع
این گُرگی ِشبان ِشما نیز بگذرد
پیل فَنا که شاه بَقا مات حُکم ِاوست
هم بر پیادگانِ شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
نگاهی به سیف الدین محمد فرغانی
دیروز به دوستی نظرم را برای چگونگی ادامه ی مسیر زندگی و مسایل اجتماعی و روزهای که می گذرد پرسید، گفتم: بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله ی کار خویش گیرم (البته چیزی شبیه شعر سعدی منظورم بود). امروز با خود می گفتم به راستی دنباله ی کار خویش گرفتن و صبر پیشه کردن و مقاومت کردن یعنی تسلیم شدن، یا این که ما زود قضاوت می کنیم. شاید بیشتر در فرهنگمان قضا و قدر و مقاومت و صبر را با انجام ندادن کار یکی دانسته ایم و این گونه باورمان شده است که کوشش نکردن یعنی ساکت ماندن و سر در گریبان فرو بردن ... امروز دوباره شعر سعدی را کامل خواندم و گوشه ای از آن را می آورم تا شما بخوانید و قضاوت کنید:
اما آن چه برایم جالب است آناتومی ساسی بدن انسان دست کمی از آناتومی سیاسی جامعه ندارد. چرا که قدرت و مقاومت ها همواره قرین اند. همیشه با خودم فکر کرده ام به راستی اگر قدرتی نباشد مقاومتی نیست اما گاهی باید فکر کرد اگر مقاومتی نباشد قدرتی هم به وجود نمی آید. یعنی اگر عاشق تمایلی نشان ندهد معشوقی هم شکل نمی گیرد، مصداق همین شیوه ابراز قدرت یا کنش و وا کنش را می توان در برخوردهای اجتماعی نیز دید. آن چه برایم جذاب است تبار شناسی برخی از این گفتمان ها در اندامواره ی حوزه یدرونی انسان هاست که اخلاق شکل می گیرد یا قدرت و حکومت اخلاقی یا بی نظمی اخلاقی. از همین نظام درونی است که بیشتر عادت های نظام بر نظام قدرت در اجتماع و اقتصاد نیز شکل می گیرد بگذریم... نمی خواهم وارد تبار شناسی و ... شوم....
ای سرو بلند قامت دوست وه وه که شمایلت چه نیکوست
مه پاره به بام اگر برآید که فرق کند که ماه یا اوست؟
بسیار ملامتم بکردند کاندر پی او مرو که بدخوست
ای سخت دلان سست پیمان این شرط وفا بود که بیدوست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
...
این جور که میبریم تا کی؟ وین صبر که میکنیم تا چند؟
چون مرغ به طمع دانه در دام چون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بود بیبند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینم باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
...
گویند بکوش تا بیابی میکوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدند گر جهد کنم میسرم نیست
فکرم به همه جهان بگردید وز گوشهی صبر بهترم نیست
با بخت جدل نمیتوان کرد اکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
...
تو عهد وفای خود شکستی وز جانب ما هنوز محکم
بیما تو به سر بری همه عمر من بیتو گمان مبر که یکدم
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
...
میرفت و به کبر و ناز میگفت بیما چه کنی؟ به لابه گفتم
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهی کار خویش گیرم
...
کامل این شعر را این جا بخوانید: ترجیع بند مطالبی کوتاه را درباره این شعر در بنشینم و صبر پیش گیرم بخوانید.
دغدغه ها دارند مرا می خورند. همین دیروز بود که از مدرسه بر می گشتم، همین دیروز بود که دختری که دوست اش داشتم را گم اش کردم. همین دیروز بود که موریانه ها انبوهی از کتاب های مرا بلعیده بودند. چقدر توی جیبم مانده بود برای خرید کتاب ... چند ساعت مانده است تا ...
این روزها توی روزنامه ها و اینترنت می خوانیم:
دغدغه ها پشت سر هم می آیند ومی روند و ما هم چنان پشتمان به روزهای نیامده گرم است و کمتر در حال... و فکر می کنیم که شاید راهی گشوده شود. یکی قطره آب از خارا سنگ بگذرد و راهی از کوهستان. سنگی بر سنگی قرار گیرد. ساقه ی خشکی جوانه زند. گامی برداشته شود ... آیا گام اول برداشته خواهد شد ... گام اول که برداشته شود، آدمی مسیر خواسته هایش و چگو نگی رسیدن و گام برداشتن و اترژی حرکت به سمت خواسته هایش را باز می یابد.
نمی دانم چرا این گونه مواقع یاد ابونواس شاعر عرب (قرن دوم هجری) می افتم که گفته است:
سَالتُها قُبلَهً ففُُزتُ بها بَعدَ َٱمتِناع ٍٍ و شدهِ التعبِ
فقلتُ بالله يا مُعَذبَتِِي جدي بأخري اقضي بها أرَبِي
فابتسمت ثُم ارسلت مَثَلا يعرفُهُ العُجمُ لَيسَ بِالكذب
لا تُعطِين الصبِي واحِدَهً يطلُبُ اخرَي بِأعنَفِ الطلبِ
بوسه ای خواستم و کامیاب شدم بعد از خود داری او و رنجی که من بردم.
گفتم به خدا، ای که آزارم می دهی، بوسه ای دیگر ده تا کام ام برآید.
لبخند زد و گفت: فارس ها را مثلی است که راست است
کودک را یک مده که به زور دو می خواهد
شعر ابونواس را ازگزیده عاشقانه های کلاسیک عرب به انتخاب دکتر عبدالحسین فرزاد آورده ام.
روزها می گذرند مثل دیروز که گذشت مثل فردا که خواهد گذشت و همین طور. تهران را باد خمار انگیز و برگ های زرد فرا گرفته است. زندگی به طرز حیرت انگیزی به جهان واقعی نمی ماند، همان گونه که ادبیات و شعر دنیای جایگزین و مستقلی هستند که واقعیت های مجازی را در دسترسمان قرار می دهند. من فکر می کنم جهان شعری - داستانی است که خدا نوشته است که با واقعیت های روزمره شروع می شود اما واقعیت های روزمره نیست. همیشه پشت کلمات خدا پشت روایاتی که نوشته شده است روایت دیگری است. بگذریم ......
اینم قسمتی از یه شعر بلند که به صورت نامنظم بخشی از آن را می نویسم . برا همه دوستایی که مدتی گلایه دارند چرا شعر ی از خودت توی وبلاگ نمی نویسی. نمی دونم چرا نمی نویسم، ولی می دونم که دارم شعر می نویسم بیش تر از قبل و دنبال یه فرصتی هستم که آخرین کارهام رو به صورت یه مجموعه ی متفاوت به نشر بسپارم، اوضاع و بازار شعر این روزها تعریفی ندارد، حداقل من این جوری فکر می کنم. ما هم که کار خودمان را داریم انجام می دهیم می نویسیم خط می زنیم و می نویسیم ...حالا چه خوب باشد چه بد.
...
پوست مرا بدون خراش بردارید
شکلی تمیز تا زیر اندازی ... یانه پرتقالی را پوست بردارید
وخون آلوده ام اکنون
چقدر این خلیج دارد و چقدر این رنگ
رنگ قرمز تند ماهی ای که می لغزد و
آفتاب می ریزد روی استخوان هایم
...
می دانستم پستان سمت چپ اش را بریده است
تا قنداقه تفنگ بر آن بنشیند
می دانستم برای سپیدی صلحی با من
چشمانش را از شعر سرمه می کشد
موهایش را با شعر شانه می کند
عجیب زبانی دارد شبیه شهرزاد
می خواست حاکم شهر را سر عشق بیاورد
می دانستم
...
حالا دیگر نه گاو نفتی دارم که از آن بدوشم
نه جزیره ای که به آن پناه ببرم
نه دریایی که کشستی هایم در آن دادو ستد کنند
نه آسمانی که پشت بام بنشینم و با ستاره های شیری اش بازی کنم
هنوز گرفتار ترجمه ی شعرها ی نزار قبانی ام و فکر می کنم یه مجموعه ی چهار صد صفحه ای شده. کارهای خوبی رو از نزار انتخاب کرده ام که هم خودش دوستشون داشت و هم دنیای عرب از این کار ها خوشش میاد و لی یه کم دارم می ترسم واسه این که دانایی بسیار اندک من از زبان عربی زیبایی شعر ها رو تخریب کنه و از طرفی وقتی که می خوام یه شعری رو کار کنم مجبورم می کنه توی فضای اینترنت اون گونه فضا ها رو دید بزنم و هم توی کارهای خود نزار قبانی هم توی کار های شاعران عرب زبان و برخی از نقدهایی که در زبان عرب نوشته شده رو بخونم و گاهی دکلمه نزار از اون شعر رو گوش بدم و همه شون یه جوری توی دنیای اینترنت داره برام اتفاق می افته فعلا یه کم محدودیت ورود به اینترنت دارم و می ترسم ترجمه ها رو این جا بنویسم واسه همین ترجمه قبلی رو هم پاک کردم تا توی یه فضای مناسب تری و با کم کردن اشتباهات ترجمه ای بتونم ارائه شون بدم .
اینم شروع یه شعر بلند دیگه که در این روزهایم گرفتارشم.
أشهدُ أن لا امرأة
من اعلام می کنم هیچ زنی نیست
أتقنت اللعبة إلا أنت
تکمیل کند بازی را جز تو
بلقیس سروده نزار قبانی
برگرفته ازمجموعه ی أشهدُ أن لا امرأة ً إلا أنتِ
اعلام می کنم هیچ زنی جز تو نیست
شُكْرَاً لَكُمْ
ممنونم
شُكْرَاً لَكُمْ
ممنونم
فحبيبتي قُتِلَتْ وصارَ بوسْعِكُم
معشوقه ام کشته شد حالا مىتوانيد
أن تشربوا كأساً على قبرِ الشهيدة
بر خاك اين شهيد پيمانه اي بنوشيد
وقصيدتي اغتيلت ..
و قصيده ی من کشته شد
وهَلْ من أُمَّةٍ في الأرضِ ..
آیا مردمانی در این سرزمین هست
- إلاَّ نحنُ - تغتالُ القصيدة ؟
به جز ما كه کشندگان قصیده ایم؟
..........................
............................
متن کامل این شعر را و ترجمه آن را حذف نموده ام که به زودی مجددا در وبلاگ قرار خواهم داد.
از همه دوستانی که مشوق من اند تا بخشی از شعر های نزار قبانی را ترجمه کنم سپاس گذارم.
درباره وبلاگ

از رضا طاهری منتشر شده است :
هفت تا و دو تا دوستت دارم
(مجموعه شعر-نشر نخستين-
سال 79)
از فال قهوه
(مجموعه غزل-نشر آرويج-سال 81)
داستان مرگ سيزدهم
( مجموعه شعر ـ نشر ثالث ـ
سال 81)
اين آدم خوشحالا اين جا چه كار مي كنند
(مجموعه نمايش نامه-نشر نخستين-سال81)
كارتوني
(مجموعه داستانك هاي شاعرانه ـ نشر آیینه جنوب- سال86)
شبانه ها
(مجموعه شعر- نشرداستان سرا ـ سال 85)
از مرواريد تا نفت ( تاریخ خلیج فارس)
(پژوهش در تاريخ سيراف و كنگان - نشر داستان سرا - سال 88)
صفحات ديگر