جغرافياي ندارم
تاريخي ندارم
ماه يادگار شب هاي تنهايي است
كه بر سينه ام سنجاق زده اند
و تنها خاطره ام گربه ملوسي است
كه هوسناك از روي آتش مي پرد
انگار كه هميشه خدا
چهارشنبه آخر سال است
و چهارشنبه كه از من طلوع مي كند
تابستان چشم نگشوده گريه مي كند
گنجشكان از راه مي رسند
سرم شلوغ مي شود
گمان می کنم
خوشبختم از اين همه غمي كه اين روزها دارم
و مي ترسم جمعه برسد
همه اين ها تعطيل شود
از مجموعه شعر شبانه ها