تبليغاتX
همیشه خیابانی هست که مرا به سمت دریاببرد
نوشته ها

   دیروز به دوستی  نظرم را برای چگونگی  ادامه ی مسیر زندگی و  مسایل اجتماعی و روزهای  که می گذرد پرسید، گفتم: بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله ی کار خویش گیرم (البته چیزی شبیه شعر سعدی منظورم بود). امروز با خود می گفتم به راستی دنباله ی کار خویش گرفتن و صبر پیشه کردن و مقاومت کردن یعنی تسلیم شدن، یا این که ما زود قضاوت می کنیم. شاید بیشتر در فرهنگمان قضا و قدر و مقاومت و صبر را با انجام ندادن کار یکی دانسته ایم و این گونه باورمان شده است که کوشش نکردن یعنی ساکت ماندن و سر در گریبان فرو بردن ... امروز دوباره شعر سعدی را کامل خواندم و گوشه ای از آن را می آورم تا شما بخوانید و قضاوت کنید:

اما آن چه برایم جالب است آناتومی ساسی بدن انسان دست کمی از آناتومی سیاسی جامعه ندارد. چرا که قدرت و مقاومت ها همواره قرین اند. همیشه با خودم فکر کرده ام به راستی اگر  قدرتی نباشد مقاومتی نیست اما گاهی باید فکر کرد اگر مقاومتی نباشد قدرتی هم به وجود نمی آید. یعنی اگر  عاشق تمایلی نشان ندهد معشوقی هم شکل نمی گیرد، مصداق همین شیوه ابراز قدرت یا کنش و وا کنش را می توان در برخوردهای اجتماعی نیز دید. آن چه برایم جذاب است تبار شناسی برخی از این گفتمان ها در اندامواره ی حوزه یدرونی انسان هاست که اخلاق شکل می گیرد یا قدرت و حکومت اخلاقی یا بی نظمی اخلاقی. از همین نظام درونی  است که بیشتر عادت های نظام  بر نظام قدرت در اجتماع و اقتصاد نیز شکل می گیرد بگذریم... نمی خواهم وارد تبار شناسی  و ... شوم.... 

ای سرو بلند قامت دوست     وه وه که شمایلت چه نیکوست
مه پاره به بام اگر برآید              که فرق کند که ماه یا اوست؟
بسیار ملامتم بکردند                کاندر پی او مرو که بدخوست
ای سخت دلان سست پیمان  این شرط وفا بود که بی‌دوست
                          بنشینم و صبر پیش گیرم
                        
 دنباله‌ی کار خویش گیرم
...
این جور که می‌بریم تا کی؟        وین صبر که می‌کنیم تا چند؟
چون مرغ به طمع دانه در دام      چون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بود                  بی‌بند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینم            باشد که چو مردم خردمند
                          بنشینم و صبر پیش گیرم
                          دنباله‌ی کار خویش گیرم
...
گویند بکوش تا بیابی              می‌کوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدند             گر جهد کنم میسرم نیست
فکرم به همه جهان بگردید       وز گوشه‌ی صبر بهترم نیست
با بخت جدل نمی‌توان کرد         اکنون که طریق دیگرم نیست
                         بنشینم و صبر پیش گیرم
                          دنباله‌ی کار خویش گیرم
...
تو عهد وفای خود شکستی               وز جانب ما هنوز محکم
بی‌ما تو به سر بری همه عمر     من بی‌تو گمان مبر که یکدم
                         بنشینم و صبر پیش گیرم
                          دنباله‌ی کار خویش گیرم
...
می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت   بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم
                          بنشینم و صبر پیش گیرم
                          دنباله‌ی کار خویش گیرم
...

  کامل این شعر  را این جا بخوانید:  ترجیع بند مطالبی کوتاه را درباره این شعر در  بنشینم و صبر پیش گیرم بخوانید.

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1387ساعت 18:11  توسط رضا طاهری  | 

 

دغدغه ها دارند مرا می خورند. همین دیروز بود که از مدرسه بر می گشتم، همین دیروز بود که دختری که دوست اش داشتم را گم اش کردم. همین دیروز بود که موریانه ها انبوهی از کتاب های مرا بلعیده بودند. چقدر توی جیبم مانده بود برای خرید کتاب ... چند ساعت مانده است تا ...
این روزها توی روزنامه ها و اینترنت می خوانیم:

  • آمدن یا نیامدن خاتمی که مسئله این نیست وسوسه این است .
  • دولت محمود احمدی نژاد و خبرهای داغ...
  • ماجراهای کردان و مدرک تحصیلی اش
  • بانک مرکزی. تورم. پول. بورس و
  • نفت وزارت خانه ثروتمند ایرانی
  • ۱+۵ و انرژی

دغدغه ها پشت سر هم می آیند ومی روند و ما هم چنان پشتمان به روزهای نیامده گرم است و کمتر در حال... و فکر می کنیم که شاید راهی گشوده شود. یکی قطره آب از خارا سنگ بگذرد و راهی از کوهستان. سنگی بر سنگی قرار گیرد. ساقه ی خشکی جوانه زند. گامی برداشته شود ... آیا گام اول برداشته خواهد شد ... گام اول که برداشته شود، آدمی مسیر خواسته هایش و چگو نگی رسیدن و گام برداشتن  و اترژی حرکت به سمت خواسته هایش را باز می یابد.
نمی دانم چرا این گونه مواقع یاد ابونواس شاعر عرب (قرن دوم هجری) می افتم که گفته است:

 سَالتُها قُبلَهً ففُُزتُ بها           بَعدَ َٱمتِناع ٍٍ و شدهِ التعبِ
 فقلتُ بالله يا مُعَذبَتِِي         
جدي بأخري اقضي بها أرَبِي
 فابتسمت ثُم ارسلت مَثَلا      
يعرفُهُ العُجمُ لَيسَ بِالكذب
  لا تُعطِين الصبِي واحِدَهً          يطلُبُ اخرَي بِأعنَفِ الطلبِ

بوسه ای خواستم و کامیاب شدم بعد از خود داری او و رنجی که من بردم.
 
گفتم به خدا، ای که آزارم می دهی، بوسه ای دیگر ده تا کام ام برآید.
 لبخند زد و گفت: فارس ها را مثلی است که راست است
کودک را یک مده که به زور دو  می خواهد

 

شعر ابونواس را ازگزیده عاشقانه های کلاسیک عرب به انتخاب دکتر عبدالحسین فرزاد آورده ام.

+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1387ساعت 12:45  توسط رضا طاهری  | 

 روزها می گذرند مثل دیروز که گذشت مثل فردا که خواهد گذشت و همین طور. تهران را باد خمار انگیز و برگ های زرد فرا گرفته است. زندگی به طرز حیرت انگیزی به جهان واقعی نمی ماند، همان گونه که ادبیات و شعر دنیای جایگزین و مستقلی هستند که واقعیت های مجازی را در دسترسمان قرار می دهند. من فکر می کنم جهان شعری - داستانی است که خدا نوشته است که با واقعیت های روزمره شروع می شود اما واقعیت های روزمره نیست. همیشه پشت کلمات خدا پشت روایاتی که نوشته شده است روایت دیگری است.  بگذریم ......

اینم قسمتی از یه شعر بلند  که به صورت نامنظم بخشی از آن را می نویسم . برا همه دوستایی که مدتی گلایه دارند چرا شعر ی از خودت توی وبلاگ نمی نویسی. نمی دونم چرا نمی نویسم، ولی می دونم که دارم شعر می نویسم بیش تر از قبل و دنبال یه فرصتی هستم که آخرین کارهام رو به صورت یه مجموعه ی متفاوت به نشر بسپارم، اوضاع و بازار شعر این روزها تعریفی ندارد، حداقل من این جوری فکر می کنم. ما هم که کار خودمان را داریم انجام می دهیم می نویسیم خط می زنیم و می نویسیم ...حالا چه خوب باشد چه بد.

 ...

 پوست مرا بدون خراش بردارید

شکلی تمیز تا زیر اندازی ... یانه پرتقالی را پوست بردارید

وخون آلوده ام اکنون

چقدر این خلیج دارد و چقدر این رنگ

                                             رنگ قرمز تند ماهی ای که می لغزد و

                                              آفتاب می ریزد روی استخوان هایم

 ...

می دانستم پستان سمت چپ اش را بریده است

تا قنداقه تفنگ بر آن بنشیند

می دانستم برای سپیدی صلحی با من

چشمانش را از  شعر سرمه می کشد

موهایش را با شعر شانه می کند

عجیب زبانی دارد شبیه شهرزاد

می خواست حاکم شهر را سر عشق بیاورد

می دانستم

...

حالا دیگر نه گاو نفتی دارم که از آن بدوشم

نه جزیره ای که به آن پناه ببرم

نه دریایی که کشستی هایم در آن دادو ستد کنند

نه آسمانی که پشت بام بنشینم و با ستاره های شیری اش بازی کنم

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1387ساعت 15:44  توسط رضا طاهری  |