
جاده، فیلمی که دوست اش دارم، واین مطلب را می نویسم برای دختری که تشویقم کرد تا این فیلم دوست داشتنی ام را بیابم و دوباره ببینم و دیدم که من همچنان عاشق جلسومینا هستم.
كارگردان: فدريكو فليني/ نويسنده: فدريكو فليني، توليو پينلي/ بازيگران: آنتوني كويين (زامپانو)، جيولتا ماسينا (چلسامينا)، ريچارد بيسهارت (فول)، آلدو سيلواني (آقاي زرافه)، مارچلا روره (بيوه)/ موسيقي: نينو روتا/ فيلمبردار: اتوللو مارتلي/ تدوين: لئو كاتوزي/ تهيه كننده: دينو دي لورنتي، كارلو پونتي/ عنوان اصلي: La Strada/ سياه وسفيد ، محصول 1954 ايتاليا، 108 دقيقه/ برنده يك جايزه اسكار، 8 جايزه و 4 نامزدي متفرقه.
آغاز شهرت فليني با فيلم جاده بود. اين فيلم سر و صداي زيادي در جامعه ايتاليا برپا كرد. فيلمي تخيلي و شاعرانه درباره رابطه يك دختر جوان با قيافه دلقك ماب و بسيار ساده به نام جلسامينا – با بازي جوليتا ماسينا، و يك غول بيشاخ و دم، پهلوان دورهگرد، زامپانو- با بازي آنتوني كويين- كه سرانجام با مرگ دخترك و گريستن زامپانو در مرگ او پايان ميپذيرد. فليني در فيلمهايش مجموعهاي از احساس، عشق، خاطرات، بهخصوص اتوبيوگرافي، فانتزي و... را به كار ميبرد و موضوع فيلمهايش اكثراً حسرت گذشته و فرصتهاي از دسته رفته است.
در این فیلم جلسومینا که يك دلقك بالفطره است در راهی قرار می گیرد تا با زامپانو یا فول درتقابل عاشقانه قرار گیرد. جلسومینا با گاریچه ی نمایش پهلوانی زامپانو همراه می شود و در ادامه راه وقتی با فول آشنا می گردد با همه ی ارتباطی که با فول پیدا می کند نمی تواند زامپانو را که بسیار بی رحم و خشن است واگذارد. جلسومینا راه را با زامپانو ادامه می دهد. او تنها راه سعادت را، ماندن در كنار زامپانو و تبديل زامپانو به شخص رويايياش که فول می باشد ميداند در این راه و جاده :
جلسومینا با معصومیت تمام خویش چون دلقکان سیرک

جلسومینا دریای بخشندگی است. جایی از فیلم درباره زامپانو می گوید:
" اگر من با او نمونم هیچکی با او نمی مونه" جلسومینا تمثیلی از صداقت و پاکی مریم مقدس است. جلسومینا بيچشمداشت ميبخشد. او دریاست. جايي كه خاك به انتها ميرسد و خشکی و سر سختی کوه ها پایان می پذیرد و جاده ها گم می شود. و راه ها پایان ناپذیر. جلسومینا زن است و برای شناخت او چونان شناخت دریا باید دل به دریا زد و هم اغوش آب شد. جلسومینا:
و در مقابل او زامپانو:
فول شخصیتی است که فلینی خلق کرده است تا زامپانو را حرکت دهد و او مدام زامپانو را به تمسخر می گیرد. مانند وجدان بیدار آدم ها که با حرکت های زشت و پلید آدم در حال جنگ است . اما فول زخمی و ضعیف تر از زامپانو است. زامپانو نه ندای وجدان را بر می تابد نه فول را . زامپانو فول را که وجدان بیدار خویش است هلاک می کندو جلسومینا که از همراهی با فول که مرد پذیرفته شده ی خویش بود سرباززده است. آخرین بارقه ی امیدش را با کشتن او از دست رفته می بیند و جمله «فول زخمي شده » از دهانش نميافتد.
زامپانو و جلسومینا محصول جامعه ای است که درآن زندگی می کند. معصوميتي که متعلق به خود زامپانو است در خود فرو ميميرد و کشته می شود. در فیلم می بینیم جلسومینا نسبت به مذهب ادای احترام ميكند با آن ها حرکت می کند و می خندد و از مسیح طلب مغفرت می نماید. اما مبلغين مذهبي کوچکترین توجهي به او ندارند. بياعتنايي مذهبيون حاكم به آدم هايي كه بر صليب گل پرتاب ميكنند بيشباهت به بياعتنايي زامپانو به جلسامينا كه گل های عطوفت و انسانيتش را به سمت او پرتاب ميكند نيست. زامپانو محصول فرهنگی جامعه ای است که مذهب از رکن های اساسی تربیت است. در جاي ديگر، كه زامپانو و جلسامينا در كليسا هستند زامپانو به راهبه در شكستن هيزم كمك ميكند. راهبهها از جلسامينا درخواست ميكنند كه در كليسا بماند اما او با چشم هاي خيس كليسارا نيزترك ميكند چون در آن جا نیز براي معصوميت خويش پناهي نميبيند. و زامپانو ی خشن را که حقیقی است بر حمایت مهربان مسیح ترجیح می دهد.
برای جلسومینا زندگی از روی عادت است نه از روی ترس. زندگی برای تغییر. جلسومینا گونه ای از بزرگترین اسطوره های بشری است که روزمره گی ها را لبخند زنان ادامه می دهد.
جاده، تراژدي بزرگ معصوميت و صداقت است. فلینی در دیگر کار های خویش نیز گاهی معصومیت را می کشد و فیلم همچنان ادامه پیدا می کند آن گونه که روزانه در زندگی معصومیت فدا می شود و بدون آن که اتفاقی بیفتد زندگی ادامه پیدا می کند. يك خواب و روياي بيتعبير. سکانس هایی که در جاده یا در کناره های جاده اتفاق می افتد. و همواره همه چیز در حال گذر است. حتا پس از مرگ جلسومینا .
در شب های کابیریا که اثر دیگری از فلینی است و با بازي جوليتا ماسينا اعتبار می یابد. کابریا روسپی است که به جای مسایل روسپی گری در جستجوی محبت و عشق است. او که در اول فیلم پول هایش به واسطه معشوقی که دل در گرو او بسته است و در امد روسپی گری اش را خرج وی نموده است دزدیده می شود و در پایان فیلم نیز غیر منتظرانه رویاهای شیرین و معصومانه زن روسپی تبدیل به کابوس وحشتزایی می گردد تا معشوقه نه تنها دسترنج روزانه ی او را بلکه آن چه وی از فروش خانه وزندگی اندوخته است با هم یک جا ببرد و تنها او را نکشد...
جاده فیلمی است با کارکردهای شاعرانه و سکانس های که تنهایی انسان را به زیبایی بازتاب می دهد. زامپانو گاهی حس آدم له شده اجتماعی و تحقیر شده ای را در خویش احساس می نماید در گوشه ای که ديگر زامپانو به او توجهی نمی کند تصوير سگ ولگردی را می بینیم . حيوانات در فيلم، به نوعي تاكيدي بر اصل حكومت غريزه در فیلم می باشد. در فیلم صدای حیوانات یا حیوانات زیادی را در مسیر می بینیم. وقتي زامپانو زن بدكاره را با خود ميبرد و جلسامينا را در انتظار نگاه ميدارد اسبي تنومند راه رفته او را بازميگردد. تا امیال آزاد جلسومینا چونان اسبی به او برگردد.
فلینی از تمام تز و آنتی تز ها برای حرکت در جاده کمک می گیرد . جلسومینا توجه نشان می دهد حتا به سوراخ مورچگان. زامپانو حتا به مرگ فول تو جهی نشان نمی دهد. اگر زامپانو پرخاش و بياعتنايي نكند، چشم هاي معصوم جلسامينا مفهومي نخواهند داشت.
زامپانو و جلسومينا تقابل های را در فیلم ایجاد می کنند:
زامپانو و جلسومینا در حال مفهوم بخشی به یکدیگرند. دو روی یک سکه و لازم وملزوم یکدیگر که یکدیگر را كامل ميكنند. ونوعی حرکت درجاده هست که این تقابل ها را پر مفهوم می سازد. تقابلی که از صحنه های دریا و حضور جلسومینا و زامپانو ایجاد می شود. دریا طبیعت زنانگی جلسومیناست.
زامپانو در ادامه ی مسیر در حال نمایش زورمندی خویش است در کنار دریا و کودکان زیادی که دور نمایش او حلقه زده اند و نمایش همچنان ادامه دارد. در پایان اين شرارت است كه راه را ادامه می دهد. این شرارت است که شاید زخم خورده از معصومیت باشد ولی برنده واقعی است.

قصيده الحزن
قصیده اندوه
نزار قبانی
علمني حبك ..أن أحزن
عشق تو به من آموخت اندوهگين باشم
و أنا محتاج منذ عصور
و من سال هاست نیازمندم
لامرأة تجعلني أحزن
به زني که اندوهگين ام کند
لامرأة أبكي فوق ذراعيها مثل العصفور
به زني که چون گنجشکي بر شانه هایش گریه کنم
لامرأة.. تجمع أجزائي
به زني که پاره های وجودم را گرد آورد
كشظايا البلور المكسور
چون تکه هاي بلور شکسته
علمني حبك سيدتي أسوء عادات
بانوي من! عشق تو بدترين عادت ها را به من آموخت
علمني أخرج من بيتي
به من آموخت از خانه بیرون بزنم
في الليللة ألاف المرات..
شبي هزار بار
و أجرب طب العطارين..
و به جادوی عطاران پناه ببرم
و أطرق باب العرافات..
و درخانه فال بینان را بکوبم
علمني ..أخرج من بيتي..
به من آموخت که از خانه بيرون بزنم
لأمشط أرصفة الطرقات
و پياده رو ها را متر کنم
و أطارد وجهك..
و چهره ات را جستجو کنم
في الأمطار..
در قطره های باران
و في أضواء السيارات..
و در نور ماشين ها
و أطارد ثوبك..
در جستجوی لباس هايت
في أثواب المجهولات
در لباس هاي زنان ناشناخته
و أطارد طيفك..
رد تو را جستجو کنم
حتى..حتى..
حتي! حتي!
في أوراق الإعلانات..
در برگ های آگهی ها!
علمني حبك كيف أهيم على وجهي..ساعات
عشق تو به من آموخت که ساعت ها این دور برها سرگردان شوم
بحثا عن شعر غجري
در جستجوي گیسوان دختر کولي
تحسده كل الغجريات
که تمام زنان کولي به آن حسادت می ورزند
بحثا عن وجه ٍ..عن صوتٍ..
به جستجوي چهره ای در جستجوي صدايي
هو كل الأوجه و الأصواتْ
که همه ي چهره ها و همه صداهاست
أدخلني حبكِ.. سيدتي
بانوي من! عشقت مرا کوچاند
مدن الأحزانْ..
به سرزمين هاي اندوه
و أنا من قبلكِ لم أدخلْ
که قبل از تو به آن جا پا نگذاشته ام
مدنَ الأحزان..
سرزمین های اندوه
لم أعرف أبداً..
و نمي دانستم
أن الدمع هو الإنسان
که اشک انسانی است
أن الإنسان بلا حزنٍ
و انسان بي غم
ذكرى إنسانْ..
تنها شبه ای از انسان است
علمني حبكِ..
عشقت به من آموخت
أن أتصرف كالصبيانْ
که کودکانه رفتار کنم
أن أرسم وجهك بالطبشور على الحيطانْ..
و نقاشی کنم چهره ات را با گچ بردر و ديوار
و على أشرعة الصيادينَ
بر بادبان قايق ماهی گیرها
على الأجراس, على الصلبانْ
بر ناقوس هاي کليسا و بر صليب ها
علمني حبكِ..كيف الحبُّ
عشقت به من آموخت که چگونه عشق
يغير خارطة الأزمانْ..
جغرافياي روزگار را در هم مي پيچد
علمني أني حين أحبُّ..
به من آموخت گاهی که عاشقم
تكف الأرض عن الدورانْ
زمين از چرخیدن باز مي ماند
علمني حبك أشياءً..
عشق تو چيزهايي به من آموخت
ما كانت أبداً في الحسبانْ
که آن ها را به حساب نیاورده بودم
فقرأت أقاصيصَ الأطفالِ..
قصه های کودکانه خواندم
دخلت قصور ملوك الجانْ
وارد شدم به قصر شاه پريان
و حلمت بأن تزوجني
و درخواب دیدم به وصال رسيده ام
بنتُ السلطان..
(به) دختر پادشاه
بلك العيناها ..
دختري با چشم هايي
أصفى من ماء الخلجانْ
روشن تر از آب درياچه هاي مرجاني
تلك الشفتاها..
دختری با لب های
أشهى من زهر الرمانْ
دوست داشتنی تر از گل انار
و حلمت بأني أخطفها مثل الفرسانْ..
خواب ديدم دارم مي ربايمش چونان اسب سوار
و حلمت بأني أهديها أطواق اللؤلؤ و المرجانْ..
خواب ديدم به او سينه ريزي از مرجان ومرواريد هدیه می دهم
علمني حبك يا سيدتي, ما الهذيانْ
بانوي من! عشقت به من آموخت هذيان چيست
علمني كيف يمر العمر..
به من آموخت چگونه عمر مي گذرد
و لا تأتي بنت السلطانْ..
و دختر شاه پريان پيدايش نمي شود
علمني حبكِ..
عشقت به من آموخت
كيف أحبك في كل الأشياءْ
که چگونه دوستت بدارم در همه ي اشيا
في الشجر العاري, في الأوراق اليابسة الصفراءْ
در درخت خشک و در برگ های زرد پاییزی
في الجو الماطر.. في الأنواءْ..
در هوای بارانی در طوفان
في أصغر مقهى.. نشرب فيهِ..
در قهوه خانه اي کوچک که در آنمی نوشیم
مساءً..قهوتنا السوداءْ..
بعد از ظهر قهوه ي غلیظ
علمني حبك أن آوي..
عشقت به من آموخت که چگونه
لفنادقَ ليس لها أسماءْ
به مسافرخانه ها بي نام پناه برم
و كنائس ليس لها أسماءْ
به کليسا ها بي نام پناه برم
و مقاهٍ ليس لها أسماءْ
به قهوه خانه هاي بي نام پناه برم
علمني حبكِ..كيف الليلُ
عشقت به من آموخت که چگونه شب
يضخم أحزان الغرباءْ..
بر اندوه ناشناختگان مي افزايد
علمني..كيف أرى بيروتْ
به من آموخت بيروت را چگونه ببینم
إمرأة..طاغية الإغراءْ..
زني فريبنده
إمراةً..تلبس كل كل مساءْ
زني که هر شامگاه
أجمل ما تملك من أزياءْ
زيباترين جامه اش را مي پوشد
و ترش العطرعلى نهديها
و با پستان هایی غرق در عطر
للبحارةِ..و الأمراء..
سر قرار دريانوردان و پادشاهان مي رود
علمني حبك أن أبكي من غير بكاءْ
عشقت به من آموخت که چگونه بي اشک بگريم
علمني كيف ينام الحزن
عشقت به من آموخت که چگونه غم
كغلام مقطوع القدمينْ..
پسري با پاهاي بريده
في طرق (الروشة) و (الحمراء)..
بر راه «روشه» و «حمرا» مي خوابد
علمني حبك أن أحزنْ..
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
و أنا محتاج منذ عصور
و من سال هاست نیازمندم
لامرأة تجعلني أحزنْ..
به زنی که اندوهگينم کند
لامرأة أبكي فوق ذراعيها مثل العصفور
به زني که چون گنجشکي بر شانه هایش بگريم
لامرأة تجمع أجزائي..
به زني که پاره های وجودم را گرد آورد
كشظايا البلور المكسور..
چون تکه هاي بلور شکسته
زان طره پر پیچ وخم سهل است اگر بینم ستم
از بندو زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
عیار را از لغت اییار یا ای یار پهلوی دانسته اند که معرب شده است.
بررسی پژوهش در بارۀ عیاران و آ یین جوانمردی به ما می گوید که کمابیش کلمات عیاران و جوان مردان و اخییان و فتییان کمابیش در داستان های ادبی و عامیانه و اشعار شاعران و ادیبان فارسی زبان به یک مفهوم واحد به کار رفته اند.
ازدوره صفویه به بعد این افراد را داش مشدی و لوطی های شهر می نامیدند. عیاران راهنما و محافظان مردم در شهر ها شدند.جوانان وافراد ورزشکار به این دسته روی خوش نشان داده و کم کم با اضافه شدن به دسته های این افراد و پذیرش مرام ومسلک آنان که آمیخته با مردی و پاکی و درستکاری بود. توجه مردم و مسولین شهر ها و حکام را بر انگیخت. این دسته گاها برای به دست آوردن پول و رفع نیازمندی ها به راه داری و محافظت از کاروان سراها و کمک به نگاه داری دکان ها در شهر ها می پرداختند. این دسته ها گاه به علت عدم پرداخت هزینه توسط صاحبان کاروان یا کاروان سرا یا مغازه ها به گونه ای تلافی می کردند به آنان ضرور می زدند.
به خاطر همکین عیاران را گاهی دزدان نیز می نامیدند. بنا به گفته مسعودی :
در فارس توابان که دزدان پیری هستند پس از آن که باز نشسته می شده اند به لباس پاسبانان در می آیند .این ها وقتی جنایتی و جرمی صورت می گیرد می دانند چه کسی آن را انجام داده است و مجرم را نشان می دهند گاهی نیز اتفاق می افتد که با دزدان در ثمره ایشان شریک شوند.
مسعودی باز می گوید:
عیاران جمعی از گردن کلفتان و خانه بدوشان بودند که سلاح آنان چوب وچماق بود و از دکانداران برای محافظت دکان هایشان پول می گرفتند، محله را پاسبانی می کردند و باج گیران محل را زیر نظارت خود داشتند.
سازمان طراران و عیاران بدعتی افسانه ای نبود بلکه منعکس کننده ی عناصری از قلب تاریخ بود. مردم ایران در برابر گروه متخاصمان و مهاجمان به وطن دنبال مسلک ومرامی می گشتند که همه جنبه های وطن پرستی آنان را در برداشته باشد. رسم عیاری می توانست به آرزوهای آنان تحقق بخشد. در مقابل نارضایتی عمومی در شهر های ایران دسته هایی پدید آمد که بعدا در تاریخ به نام عیاران خوانده شدند و به حمایت از افراد هم گروه و مردم پایین دست در برابر حکام زور گو اقدام می کردند.
هر 10 عیار یک سرپرست داشت که عریف نامیده می شد. و هر10 عریف یک نقیب و هر 10 نقیب یک قائد و هر 10 قائد یک امیر داشت. می گویند این افراد پارچه ای سرخ یا زرد رنگ بر تن داشتند و کمندی در دست.
انجمن های فتوت به وسیله مردان جوانی که هنوز ازدواج نکرده بودند تشکیل شد این جوانان شاید به سبب آن که کار نداشتند و یا نیمه کاری داشتند که کفایت معاششان را نمی کرد و شاید هم به خاطر دست مایه کافی نیاندوخته بودند ازدواج نکرده بودند .از این رو ناچار به دنبال همنشین و رفیق مرد می گشتند.و همین بود که در این انجمن ها و محفل ها به گرد هم جمع شدند .
این اعضا که از اغلب از طبقات پایین دست و متوسط بودند و اهل دانش و علم نبودند اما روحیه همکاری بین آن ها بالا بود و به واسطه الفت و محبت و صداقتی که بین آن ها شکل می گرفت این گروه به هم می پیوستند. بنای کار این گروه ها بر جوانمردی بود. در شب روی و شب گردی و گریز از بامی به بام دیگر شناخته شده بودند.
گفتم که بر خیال اش راه نظر ببندم
گفتا که شب رواست و از راه دیگر آید
تشرف به انجمن فتوت چنین بود که تازه وارد یا نوچه پیاله ای آب نمک می نوشید و تنبان خاصی به پا می کرد که به آن سراویل یا تنبان فتوت می گفتند.
یکی دیگراز صفات خوب و مردانۀ عیاران و جوانمردان آ ن بوده است که، هرگاه یکی از ایشان به کدام عملی دست می زد؛ و پس از آ ن شخص بیگنا هی به آ ن کار متهم میشد، آ ن عیار و جوانمرد مجبور و مکلف بود، تا خود را به خطر افگنده و مسؤولیت آ ن عمل را به دوش بگیرد و شخص بیگناه را از شکنجه و آ زار نجات دهد و به گفتۀ (سمک عیار) که گفت:
در جوانمردی روا نیست که
قومی در بلا رها کنیم
و خود بیرون رویم؛
چون ایشان برای ما جان فدا کرده اند،
تا جان داریم با ایشان خواهیم بود.
تا حدی مشابه انجمن های فتوت محافل شاطران بود.شاطر طیف معنایی بسیار گستردهای داردو معنای عمومی آن آدم چابک و زیرک و بی بند وبار و نیرنگ انداز بود.شاطر به کمان دارانی که عضو انجمن های شکار و نخجیر بودند اطلاق می شد.در حالی که سلاح فتوتیان کارد، خنجر، گرز ویا چماق بود.شاطر در انداختن کمان گروهی تخصص داشتند و در شکار پرندگان چیره دست بودند.این باشگاه های شکار که مرکز تجمع رزمجویان شریرو بدکاره بود پیوسته از سوی علما به خاطر مفسده جویانی که خود را در صف شاطران جا زده بودند، طرد ولعن می شدند.
سازمانی از کار گزاران تن لش و مجرم بودند که در نواحی و محلات فقیر نشن و بد نام زندگی می کردند این افراد و گروه ها معمولا به مزدوری امیران در می آمدند. و چماق داران آنان را تشکیل می دادند. بیکارگان و ولگردان شهری، فقیرانی که در خدمت امیران بودندو با اعانه های مساجد زندگی می کردند.اینان گدایان تنومندی بودند. وقتی که می خواستند زنده بمانند می بایست به هر بامبولی دست بزنند.گدایان برای تغییر چهره خویش بیسار می دانستند.
استعمال داروهای مخدر - تریاک و حشیش- برای همه قدغن شد. که در این گروه ها رواج داشت چرا که آن قدر ارزان بود که یک درم نقره حشیش به اندازه یک دینار طلا شراب به آنان لذت دهد.
محله های فقیر نشین بهترین جا برای خرید حشیش بود.با حشیش مست وبی خود شدن خیلی ارزان تر تر از شراب بود. امیر زادگان و بازرگانان توانگر به باده گشایی مشغول اند.در اسلام با آن که شراب حرام بود ولی این حرمت را بیشتر کسانی که ایمان قوی نداشتند نگاه نمی داشتند .عده ای استدلال می کردند که در قران فقط نوشیدنی شرابی که از انگور درست شده باشد حرام است لذا مانعی ندارداگر شراب مسکری از انجیر یا خرما گرفته شده باشند بنوشد ابو نواس شاعر عرب دربار خلفای عباسی یکی از بزرگترین شاعران شراب وپسران زیبا بود و نوع ادبی خاصی را پدید آوردکه به آن خمریات می گفتند.
ساغرمی را جز با دوستی نیکو منوش
دوستی که خون نیاکانی شریف در رگهایش جاری است
زیرا می همچون نسیم است اگر بر گلزار وزد بوی خوش گیرد
و اگر به جای گند ناک گذرد بوی بد آورد.
طبقه خاصه به سبب داشتن ثروت و مال فراوان و موقعیت اجتماعی و سیاسی از کلیه امتیازان برخوردار بوده و در آسایش و رفاه کامل بسر می بردند در صورتی که طبقه عامه خصوصا کشاورزان و صنعتگران که اکثریت را تشکیل می داند بر اثر انواع مصائب از جمله آفات ،زلزله ها، امراض گوناگون از قبیل وبا طاعون و آبله و جنگ های پی در پی و قحطی و خشک سالی غالبا در عسرت و پریشانی بسر می برده اند، طبعا از چنینن اجتماعی انتظار عدم وجود فساد و یا بیکاری و بیعاری نمی توان داشت. به همن جهت برخی ازمردم برای امرار معاش ناگزیراز طریق طفیلی گری، راهزنی، شعبده بازی و گدایی به زندگی خو ادامه می داده اند.
مقدسی درباره کسانی که در شیراز دست تکدی به سوی مردم دراز می کرده اند اینطور می نویسد:
«در مساجد از بس فریاد گدایان بلند است صدای خطیب را نمی توان شنید».
همچنین از روایت قلقشندی در خصوص جلو گیری محتسبان از گدایان دوره گرد و نیز روایت ابن کثیر در باب فرمان عضد الدوله دایر به منع تکدی می توان دانست که تا چه حد افراد این قشر زیاد بوده اند و تضاد طبقاتی جامعه تا چه اندازه بوده است.
آن کیست کز روی کرم با من وفا داری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیدست بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پر پیچ وخم سهل است اگر بینم ستم
از بندو زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواهم مدد
تا فخرالدین عبدالصمد باشد که غم خواری کند
با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند