تبليغاتX
همیشه خیابانی هست که مرا به سمت دریاببرد
نوشته ها
 

چند روز پیش علیرضا خمسه و علی نصیریان و ایرج صغیری را دیدم.

 خمسه را بت بازیگری در دوران کودکی ام می دانم. در سال هایی که ما داشتیم تکه تکه می شدیم وجنگ  نسل ما را که کودکان آن روز بودیم به گونه ای دیگر ، بار می آورد خمسه با خند هایش زندگی را به لب های ما باز می گرداند. خمسه  در تاتر ایران، بازیگری و پانتومیم  استاد ی شناخته شده  است. با اخلاق زیبا و دوست داشتنی ایشان داشتم مغرور می شدم از این که این همه مدت اورا دوست داشته ام. نجیب . ساده . بی ریا . آنقدر که باور کردن و حتا فیلم بازی کردنش هم سخت به نظر می رسد. به اتفاق خمسه و حسین ایزدپناه  برای چند ساعتی از بندر سیراف بازدید کردیم. تا گپ و گفتگوی ساده ای با هم داشته باشیم.

چند ماهی بود ایرج صغیری را ندیده بودم. صغیری از اهرام تاتر ایران است. و برایم جالب بود نصیریان چگونه با وجد خصوصیات کار صغیری و تاتر ایشان را باز گو می کرد. ایرج صغیری در حال حاضر در بوشهر زندگی می کند و بیشتر به مطالعات و تاملات شخصی خویش در حوزه هنر می پردازد. صغیری با اجرا تاتر ابوذر، قلندر خونه و محپلنگ درتاریخ تاتر ایران جادوانه شده است.  اعتقاد بزرگان هنر کشور این است که حرکت صغیری در عرصه هنر تاتر یعنی شکوفایی تاتر در بوشهر و به طبع کمک به حرکت تاتر ایران. کاش وقتی فراهم می شد تا از صغیری بیشتر توضیح بدهم ....

علی نصیریان را دوست دارم. نمی دانم چرا با برخی از نام ها، نام های دیگری به ذهنم می آیند و من به یاد انتظامی می افتم.

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:36  توسط رضا طاهری  | 

 

 رفته بودم نمایشگاه کتاب یا به قولی جشنواره کلمه ووو دوستی این شعر نزار قبانی را که ماجده الرومی خواننده زن عرب خوانده بود به من هدیه کرد و من هم... 

 

«کَلِمات»

«کلمه ها»

یسمعنی ... حین یراقصنی

می گویدم و ... هنگامی که به رقص برمی خیزاندم

کَلِماتٍ ... لَیست کالکلِمات

کلمه هایی که شبیه دیگرکلمه ها نیست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:57  توسط رضا طاهری  | 

 

این کتاب جدیدم هست می توانید در نمایشگاه کتاب ببینیدش.

 

 

داستانک دوم

 

پسرك پنج ساله يك عدد.

عروسك خنده رو يك عدد.

قاليچه ي ايراني يك عدد.

يك اتاق محتوي وسايل لازم زندگي .

قاليچه را توي اتاق فرش كنيد. پسربچه را روي حصارك هاي باغچه ي قاليچه بگذاريد و عروسك را هر جا كه پسر بچه دلش خواست. پسربچه روي گلبرگ هاي باغ راه مي رود. گل ها زير پايش له مي شوند. عروسك از ته دلش به او مي خندد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:3  توسط رضا طاهری  |