تبليغاتX
همیشه خیابانی هست که مرا به دریا ببرد:: رضا طاهری:: کارتونی <
بیست و هفتم آذر 1386
9 سال قبل
گاهی دلخور می شویم از خودمان چقدر فاصله افتاده است بین ما و آرزوهایمان،  تو خود حجاب خودی از میان برخیزحالا فکر می کنم جناب شازده کوچولو برای برگشت به سیاره کو چک اش به چه چیزهای فکر می کرده است ویا پوسته انداختنن  مارها از چه نوعی است یا پوسته انداختن کرم ها و تبدیل آن به پروانه چگونه است. چگونه باید دنیامان را تغییر دهیم واقعا گاهی دلزده می شویم از دنیایی که در آن زندگی می کنیم . من دوست دارم همیشه کودک باشم و دنیای کوچولوی زمین را بگردم دوست دارم مانند ماهی کوچکی باشم که دریا ها را شنا می کند  گاهی دوست دارم بنشینم تلوزیون ببینم به خصوص شبکه  دنیای حیوانات آن هم دنیای قارچ ها ریز ی که دنیای فاسد شدنی را می خورند  و می بلعند.  

ماهی برهنه

تمام دریا ها را شنا کرد 

 

حاالا در حالی گوشه ای از دلم در حال تکان خوردن و لرزیدن است ( عین معماری هر کوچه قدیمی تر شهر - ترس از حادثه زلزله دارم  دیوار) بر می گردم به ۹ سال قبل که پشت میزهای دانشگاه سر کلاس مقاومت مصالح بودم و داشتم می نوشتم گرچه همان سال این را توی کتاب شعر اولم "هفت تا و دو تا دوستت دارم" آوردم.آدم ازیادآوری برخی از گوشه های زندگی استخوان های پشت اش  تیر می کشدآن گونه که استخوان های  پشت  خوابانیده های در پلاشز هدایت و ساعدی.

ترسی که از داشتن تو دارم

آن قدر هست

که گاهی مجبورم

 برای بچه نازی که از سیاره ی دوری با من صحبت می کند

توضیح بدهم

گوشه ی دیواری که تویی

 مهندس عمران بشو نیستم

من خواب هایم را برای کسی تعریف نمی کنم

تنها وقتی باران می بارد

پای کوه بلندی می کارمشان

و همه هم کلاسی هایم می دانند

همین که زلزله بیاید

 ویران می شوم

+ نوشته شده در 16:30. رضا طاهری.
بیست و چهارم آذر 1386
فال قهوه

 

كلاس اول راهنمايي بودم كه گفتگوي من وشعر  نزار قباني و زندگي طاها حسين را خواندم و همان سال مردي كه مي خندد از ويكتور هوگو و ده بيست رمان ديگر. درست سال آخر جنگ بود و من در كنار درس خواندن و حفظ ديوان حافظ بازيگر يك تاتر بودم كه قرار بود در جشنواره كشوري تاتر در رامسر شركت كنيم. روزهاي تابستان را با فراغت بيشتر كتاب مي خواندم و شب ها تمرين تاتر مي كرديم. به علت نزديكي به عرب هاي آن طرف خليج فارس ( بدون استفاده از ماهواره) گاهي از كانال هاي عربي برنامه هاي كارتوني مي ديدم. كارتوني هايش جز قصه هايي كه برگرفته از هزار و يك شب بود زيبا نبود. تلوزيون ايران نمي گرفت و شايد هم بايد تا ساعت چهار منتظر مي مانديم تا تك كانال ايراني تلوزيون، برنامه اش را شروع كند وكاش شازده كوچولو مي گذاشت. گاهي منتظر كارتوني هاي عربي مي ماندم. مدام كنار تلوزيون مي ايستادم و پيچ كانال هاي عربي را مي چرخاندم. به اسم نزار قباني برخوردم. همان كه گفتگوي من و شعرش را خوانده بودم و بعدها توي دانشگاه كليات شعرش كه در سه جلد قطور بود به كمك دوستانم مي خوانديم. آن روز خواننده بزرگ مصری عبدالحليم حافظ مي خواند. ( اين خواننده عرب زبان در اکثر آهنگ هايش از اشعار نزار قبانی  استفاده كرده است) من از زبان عربي چيزي نمي دانستم و با اين كه آن روزها بيشتر جمعيت كنگان عرب زبان بودند سعي نكردم عربي بياموزم. و لي شعر نزار قباني از سنخ ديگري بود. هيچ گاه شعر نزار قباني را دوست نداشتم ترجمه بخوانم و هميشه احساس مي كردم مي دانم چه مي گويد چه مي نويسد. حالا كه باز مي برمي گردم و آن سال ها را چون دود سيگاري مي بينم كه به هوا رفته است دوست دارم شعري را بخوانم كه آن روز  تابستان  از تلوزيون مصري شنیدم. و سال ها بعد سرنوشت من ......

 

نزارقبانی

 نزار قبانی

قارئه الفنجان

فال قهوه

 

جَلَسَت والخوفُ بعينيها

نشست و ترس در چشمانش بود
تتأمَّلُ فنجاني المقلوب

فنجان واژگونم را نگريست
قالت:

گفت:

يا ولدي.. لا تَحزَن

غمگين مباش پسرم
فالحُبُّ عَليكَ هوَ المكتوب

عشق سرنوشت توست

يا ولدي، قد ماتَ شهيداً

پسرم هر كه در اين راه بميرد

من ماتَ على دينِ المحبوب

در شمار شهيدان است.
فنجانك دنيا مرعبةٌ

فنجان تو دنيايی هراس انگيز است

وحياتُكَ أسفارٌ وحروب..

زندگی ات سرشار از کوچ و جنگ.

ستُحِبُّ كثيراً يا ولدي..

پسرم !بسيار دل می بازی

وتموتُ كثيراً يا ولدي

بسيار می ميری

وستعشقُ كُلَّ نساءِ الأرض..

بر تمام زنان زمين عاشق می شوی

وتَرجِعُ كالملكِ المغلوب

اما چون پادشاهی شکست خورده ،باز می گردی.

بحياتك يا ولدي امرأةٌ

پسرم! در زندگی ات

عيناها، سبحانَ المعبود

زنی است با چشمانی شکوهمند.
فمُها مرسومٌ كالعنقود

لبانش خوشه انگور.

ضحكتُها موسيقى و ورود

خنده اش موسيقی و گل
لكنَّ سماءكَ ممطرةٌ..

اما آسمان تو بارانی ست
وطريقكَ مسدودٌ.. مسدود

و راه تو بسته. بسته

فحبيبةُ قلبكَ.. يا ولدي

پسرم! معشوقه ات

نائمةٌ في قصرٍ مرصود

 در قصری در بسته است

والقصرُ كبيرٌ يا ولدي

قصری بزرگ پسرم

وكلابٌ تحرسُهُ.. وجنود

با سگ های نگهبان و سربازان

وأميرةُ قلبكَ نائمةٌ..

شاهزاده ات خفته است

من يدخُلُ حُجرتها مفقود..

هرکس به اتاقش بخزد

من يطلبُ يَدَها..

به خواستگاری اش برود

من يَدنو من سورِ حديقتها.. مفقود

و از پرچين باغش بگذرد

من حاولَ فكَّ ضفائرها..

يا گره گيسوانش را بگشايد
يا ولدي..

پسرم ،

مفقودٌ.. مفقود

ناپديد می شود  ناپديد
بصَّرتُ.. ونجَّمت كثيراً

فال بسيار گرفته ام طالع بسيار دیده ام
لكنّي.. لم أقرأ أبداً

 اما نخوانده ام

فنجاناً يشبهُ فنجانك

 هيچ فنجانی شبيه فنجان تو
لم أعرف أبداً يا ولدي..

پسرم هرگز نديده ام
أحزاناً تشبهُ أحزانك

و غمی چون غم تو
مقدُورُكَ.. أن تمشي أبداً

في الحُبِّ .. على حدِّ الخنجر

در سرنوشت تو عشق پيداست
اما پايت هماره برلب دشنه است
وتَظلَّ وحيداً كالأصداف

هميشه چون صدف تنها می مانی
وتظلَّ حزيناً كالصفصاف

وچون بيد غمناک

مقدوركَ أن تمضي أبداً..

و سرنوشت تو است
في بحرِ الحُبِّ بغيرِ قُلوع

که هميشه در دريای عشق بی بادبان باشی
وتُحبُّ ملايينَ المَرَّاتِ...

پسرم! هزاران بار دل می بازی
وترجعُ كالملكِ المخلوع..

 و باز مي گردي چون پادشاهی خلع شده

+ نوشته شده در 18:39. رضا طاهری.