
ماهی برهنه
تمام دریا ها را شنا کرد
حاالا در حالی گوشه ای از دلم در حال تکان خوردن و لرزیدن است ( عین معماری هر کوچه قدیمی تر شهر - ترس از حادثه زلزله دارم دیوار) بر می گردم به ۹ سال قبل که پشت میزهای دانشگاه سر کلاس مقاومت مصالح بودم و داشتم می نوشتم گرچه همان سال این را توی کتاب شعر اولم "هفت تا و دو تا دوستت دارم" آوردم.آدم ازیادآوری برخی از گوشه های زندگی استخوان های پشت اش تیر می کشدآن گونه که استخوان های پشت خوابانیده های در پلاشز هدایت و ساعدی.
ترسی که از داشتن تو دارم
آن قدر هست
که گاهی مجبورم
برای بچه نازی که از سیاره ی دوری با من صحبت می کند
توضیح بدهم
گوشه ی دیواری که تویی
مهندس عمران بشو نیستم
من خواب هایم را برای کسی تعریف نمی کنم
تنها وقتی باران می بارد
پای کوه بلندی می کارمشان
و همه هم کلاسی هایم می دانند
همین که زلزله بیاید
ویران می شوم
كلاس اول راهنمايي بودم كه گفتگوي من وشعر نزار قباني و زندگي طاها حسين را خواندم و همان سال مردي كه مي خندد از ويكتور هوگو و ده بيست رمان ديگر. درست سال آخر جنگ بود و من در كنار درس خواندن و حفظ ديوان حافظ بازيگر يك تاتر بودم كه قرار بود در جشنواره كشوري تاتر در رامسر شركت كنيم. روزهاي تابستان را با فراغت بيشتر كتاب مي خواندم و شب ها تمرين تاتر مي كرديم. به علت نزديكي به عرب هاي آن طرف خليج فارس ( بدون استفاده از ماهواره) گاهي از كانال هاي عربي برنامه هاي كارتوني مي ديدم. كارتوني هايش جز قصه هايي كه برگرفته از هزار و يك شب بود زيبا نبود. تلوزيون ايران نمي گرفت و شايد هم بايد تا ساعت چهار منتظر مي مانديم تا تك كانال ايراني تلوزيون، برنامه اش را شروع كند وكاش شازده كوچولو مي گذاشت. گاهي منتظر كارتوني هاي عربي مي ماندم. مدام كنار تلوزيون مي ايستادم و پيچ كانال هاي عربي را مي چرخاندم. به اسم نزار قباني برخوردم. همان كه گفتگوي من و شعرش را خوانده بودم و بعدها توي دانشگاه كليات شعرش كه در سه جلد قطور بود به كمك دوستانم مي خوانديم. آن روز خواننده بزرگ مصری عبدالحليم حافظ مي خواند. ( اين خواننده عرب زبان در اکثر آهنگ هايش از اشعار نزار قبانی استفاده كرده است) من از زبان عربي چيزي نمي دانستم و با اين كه آن روزها بيشتر جمعيت كنگان عرب زبان بودند سعي نكردم عربي بياموزم. و لي شعر نزار قباني از سنخ ديگري بود. هيچ گاه شعر نزار قباني را دوست نداشتم ترجمه بخوانم و هميشه احساس مي كردم مي دانم چه مي گويد چه مي نويسد. حالا كه باز مي برمي گردم و آن سال ها را چون دود سيگاري مي بينم كه به هوا رفته است دوست دارم شعري را بخوانم كه آن روز تابستان از تلوزيون مصري شنیدم. و سال ها بعد سرنوشت من ......
نزارقبانی

قارئه الفنجان
فال قهوه
جَلَسَت والخوفُ بعينيها
نشست و ترس در چشمانش بود
تتأمَّلُ فنجاني المقلوب
فنجان واژگونم را نگريست
قالت:
گفت:
يا ولدي.. لا تَحزَن
غمگين مباش پسرم
فالحُبُّ عَليكَ هوَ المكتوب
عشق سرنوشت توست
يا ولدي، قد ماتَ شهيداً
پسرم هر كه در اين راه بميرد
من ماتَ على دينِ المحبوب
در شمار شهيدان است.
فنجانك دنيا مرعبةٌ
فنجان تو دنيايی هراس انگيز است
وحياتُكَ أسفارٌ وحروب..
زندگی ات سرشار از کوچ و جنگ.
ستُحِبُّ كثيراً يا ولدي..
پسرم !بسيار دل می بازی
وتموتُ كثيراً يا ولدي
بسيار می ميری
وستعشقُ كُلَّ نساءِ الأرض..
بر تمام زنان زمين عاشق می شوی
وتَرجِعُ كالملكِ المغلوب
اما چون پادشاهی شکست خورده ،باز می گردی.
بحياتك يا ولدي امرأةٌ
پسرم! در زندگی ات
عيناها، سبحانَ المعبود
زنی است با چشمانی شکوهمند.
فمُها مرسومٌ كالعنقود
لبانش خوشه انگور.
ضحكتُها موسيقى و ورود
خنده اش موسيقی و گل
لكنَّ سماءكَ ممطرةٌ..
اما آسمان تو بارانی ست
وطريقكَ مسدودٌ.. مسدود
و راه تو بسته. بسته
فحبيبةُ قلبكَ.. يا ولدي
پسرم! معشوقه ات
نائمةٌ في قصرٍ مرصود
در قصری در بسته است
والقصرُ كبيرٌ يا ولدي
قصری بزرگ پسرم
وكلابٌ تحرسُهُ.. وجنود
با سگ های نگهبان و سربازان
وأميرةُ قلبكَ نائمةٌ..
شاهزاده ات خفته است
من يدخُلُ حُجرتها مفقود..
هرکس به اتاقش بخزد
من يطلبُ يَدَها..
به خواستگاری اش برود
من يَدنو من سورِ حديقتها.. مفقود
و از پرچين باغش بگذرد
من حاولَ فكَّ ضفائرها..
يا گره گيسوانش را بگشايد
يا ولدي..
پسرم ،
مفقودٌ.. مفقود
ناپديد می شود ناپديد
بصَّرتُ.. ونجَّمت كثيراً
فال بسيار گرفته ام طالع بسيار دیده ام
لكنّي.. لم أقرأ أبداً
اما نخوانده ام
فنجاناً يشبهُ فنجانك
هيچ فنجانی شبيه فنجان تو
لم أعرف أبداً يا ولدي..
پسرم هرگز نديده ام
أحزاناً تشبهُ أحزانك
و غمی چون غم تو
مقدُورُكَ.. أن تمشي أبداً
في الحُبِّ .. على حدِّ الخنجر
در سرنوشت تو عشق پيداست
اما پايت هماره برلب دشنه است
وتَظلَّ وحيداً كالأصداف
هميشه چون صدف تنها می مانی
وتظلَّ حزيناً كالصفصاف
وچون بيد غمناک
مقدوركَ أن تمضي أبداً..
و سرنوشت تو است
في بحرِ الحُبِّ بغيرِ قُلوع
که هميشه در دريای عشق بی بادبان باشی
وتُحبُّ ملايينَ المَرَّاتِ...
پسرم! هزاران بار دل می بازی
وترجعُ كالملكِ المخلوع..
و باز مي گردي چون پادشاهی خلع شده

نه برای این که منوچهر آتشی همشهری خطابم می کرد و دوستم می داشت نه برای این که از شعر آتشی خوشم می آید . هنوز از خوانش شعر شاملو و فروغ به دلایل شخصی لذت بیشتری می برم اما آن چه مرا واداشت طی یا داشتی مطلب زیر را درهفته نامه نیمروز دوشنبه ۵ اذر ۸۶ شماره ۴۸ چاپ کنم تنها اعتقاد و باور به جوهره شعری و سواد شاعری در شعر منوچهر آتشی است.
« باور کنید دنیا اسب رهوار خسته ای نیست / كه بي سوار سوي آخورش روانه كنند»
آتشی در شعر امروز ایران فضاي تازه و وحشي و نسبتا حماسي وارد کردکه در آن منش خشن ،خودمداری و طبیعت ایرانی را به سمت مدارا و نوعی عقلگرایی و انسان محوری سوق داد. او در طول زندگی سرشار از نوجویی و نوگویی بود و شعر او همواره دیگر گونه تر و شور وشوق اش متفاوت با گونه ها ی شعرمعاصرایران بود.
« فرصتی ای مرگ تا برای آخرین بار بتم را بردارم و در این کوچه های مرده بنوازم و بخوانم به شور»
آتشي در شعرهایش کمتر از ضمير من سود می جست. عشق و شور را در لباس حماسی و با تصویرهای بکر طبیعی درمی آمیخت؛ و در کنار دید کاریزماتیک ونوستالیژک خود و حاکم بر زمان اش از سياست نظام های بسته و میلیتاریسم دلزده شده بود و دنبال مفر ديگري مي گشت؛ وطبيعي بود كه در جستجوي زباني باشدكه بهره ی بيشتر ی از شعر برده باشد.
«من در اين سن ام هيچ كتابي نيست كه در حوزه فعاليتام ناخوانده مانده باشد, اگر كساني كه به شعر علاقهمند هستند و حس ميكنند قريحه شعري دارند به سراغ شعر بروند و گرنه به دنبال شعر رفتن كاري عبث و بيهوده است.»
آتشی شاعری بهره ور از دانش ادبی زمان خویش بود. شناخت خوبی از زمان و جامعه ادبی ایران داشت و شعرهایی بسیار زیبا سرود. من به این یقین ام که آتشی بزرگترین شاعر معاصر ایران است.
درباره وبلاگ

از رضا طاهری منتشر شده است :
هفت تا و دو تا دوستت دارم
(مجموعه شعر-نشر نخستين-
سال 79)
از فال قهوه
(مجموعه غزل-نشر آرويج-سال 81)
داستان مرگ سيزدهم
( مجموعه شعر ـ نشر ثالث ـ
سال 81)
اين آدم خوشحالا اين جا چه كار مي كنند
(مجموعه نمايش نامه-نشر نخستين-سال81)
كارتوني
(مجموعه داستانك هاي شاعرانه ـ نشر آیینه جنوب- سال86)
شبانه ها
(مجموعه شعر- نشرداستان سرا ـ سال 85)
از مرواريد تا نفت ( تاریخ خلیج فارس)
پژوهش در تاريخ سيراف و كنگان - در دست چاپ
صفحات دیگر