نفرت پايان همه ي عشق هاي دنيا بود
دختر خنده رو به من گفت:
تو عشق مي كاري
پس نفرت درو خواهي كرد
و ما شال و قبا كرديم
بيل و كلنگ آورديم
زمين را شخم زديم
گندم را پاشيديم
خالوي گندم خوارو
خالوي گندم خوارو
همين طور سيگار آتيش زديم
اولي اش از آتيش معابد كوه هاي جنوب دومي اش از : خرنگ گر گرفته قلبامون
سومي اش از :تو دل اين كوه ها معادن گاز و نفت
عجب آتيش بازي كه بيا و ببين
آتيش آتيش چه خوبه
حالا تنگ غروبه
چيزي چه شب نمونده
و همين طور
گناهمان اين بود كه آتش را نكشتيم
قديما مي گفتند:
با آب آتش شوخي نكنيد
ما از زهره چشم
خاله دهاتي با دامن چين چين دار هزا رنگ
بچه ي سر به راهي شديم
آمديم تا رسيديم
دخترو
گلو گلو
رفته آب انبار
دل مي گه بشين سر راهش
مشكش و بردار
برداشتيم
نفرت پايان همه عشق هاي دنيا بود
دختر خنده رو به من گفت:
چي مي كاري آقا
گفتم كه :عشق مي كارم
گفت : پس نفرت درو خواهي كرد
+
نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 23:55 توسط رضا طاهری
|
خورشيد زرد بر قهو ه اي كوه ها نشسته است
بار كش هاي پير
لرزان لرزان
از كنارجاده مي گذرند
كلاه نمدي ها به احترام
كلاه از سر بر مي دارند
اين راه را بار ها آمده ام
از كنار دزدان عبوس
با تفنگ هاي ضامن كشيده
انگار نه انگار
لميده بر كنار شطي
قلاب ماهي گيري اشان در آب انداخته اند
و مثل زنان روستا
به پچ پچه نشسته اند
باركش هاي پير
لرزان لرزان
از كنار جاده مي گذرند
و در امتداد را گم مي شوند و
از ياد مي روند
مثل همان دختري كه در امتداد راه گم شدو از ياد رفت
پس گاو هاي قهوه اي ماع كشيدند
و چهار پايان سپيد
سنگيني خورجين هايشان را از ياد بردند
اين راه را بارها آمده ام
از كنار مزارع گندم
و گنجشك ها پر كاه را
آرزو هاي بر باد رفته اشان خطاب كردند
و در حافظه مارها
تاكستان هاي سبز روييدند
و چشم هاي نمناك قنات ها را
باد آزرد
اين راه را بارها آمده ام
و هر بار تصوير شكستگي ام را
در آيينه شكسته بالاي سر رانندهاي اخمو واضح تر ديده ام
خنديده ام
و آنقدر شعار هاي پشت كاميون ها را
خوانده ام
كه از بر شده ام
ببين : سلام غريبه
و پشت كاميوني باركش نوشته بود :
گذشته اي تلخ
آينده اي نامعلوم .
+
نوشته شده در بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 23:54 توسط رضا طاهری
|