
زان طره پر پیچ وخم سهل است اگر بینم ستم
از بندو زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
عیار را از لغت اییار یا ای یار پهلوی دانسته اند که معرب شده است.
بررسی پژوهش در بارۀ عیاران و آ یین جوانمردی به ما می گوید که کمابیش کلمات عیاران و جوان مردان و اخییان و فتییان کمابیش در داستان های ادبی و عامیانه و اشعار شاعران و ادیبان فارسی زبان به یک مفهوم واحد به کار رفته اند.
لا بُدَّ أن أستأذِنَ الوطَن
ناچارم از وطن اجازه بگيرم
1
من قَبلِ أن اكتَب عن عينيك..يا حبيبتي
پيش از اين كه در باره چشم هايت بنويسم
لا بُدَّ أستأذِن الشَجَر.
ناچارم از درختان اجازه بگيرم
من قبل أن اكتب عن وجهك يا أميرتي
پيش از آن كه درباره چهره ات بنويسم
لا بُدَّ أستأذِن القَمَر.
بايد از ماه اجازه بگيرم
من قبلِ أن اكتب عن بحري،وعن عواصِفي
پيش از آن كه درباره درياي ام و توفان هايم بنويسم
لا بدّ أن أستأذن المَطَر.
ناچارم از باران اجازه بگيرم
من قبلِ أن أدورَ في فَضَاء النَهد..يا سيدتي
پيش از آن كه در هواي پستان هايت بچرخم بانوي من
لا بُدَّ لي..
رسَالهِ مِن تحتِ الماء
نامه ای از زیر آب
إنْ کُنتّ صدیقي..
اگر دوست من هستی
سَاعِدْ نی .. کَیْ أرحلَ عنکْ
کمکم کن از تو هجرت کنم
أو کُنْتَ حبیبي..
اگر عزیز منی
سَاعِدْ نی .. کَیْ أشْفیَ منکْ ..
کمکم کن از تو شفا یابم
لو أنِّي أعرفُ..
اگر می دانستم
أنَّ الحُبَّ خطیرٌ جِدّا ً.. ما أحْبَبْتْ..
که دوست داشتن خطر ناک است .. به تو دل نمی بستم
لو أنّي أعرفُ..
اگر می دانستم
أنَّ البحرَ عمیقٌ جِدّا ً.. ما أبْحَرتْ ..
که دریا عمیق است.. به دریا نمی زدم
لو أنّي أعرفُ خاتِمَتي ..
اگر پایانم را می دانستم
ما کُنْتُ بَدأتْ ..
هرگز شروع نمی کردم
چند روز پیش علیرضا خمسه و علی نصیریان و ایرج صغیری را دیدم.
خمسه را بت بازیگری در دوران کودکی ام می دانم. در سال هایی که ما داشتیم تکه تکه می شدیم وجنگ نسل ما را که کودکان آن روز بودیم به گونه ای دیگر ، بار می آورد خمسه با خند هایش زندگی را به لب های ما باز می گرداند. خمسه در تاتر ایران، بازیگری و پانتومیم استاد ی شناخته شده است. با اخلاق زیبا و دوست داشتنی ایشان داشتم مغرور می شدم از این که این همه مدت اورا دوست داشته ام. نجیب . ساده . بی ریا . آنقدر که باور کردن و حتا فیلم بازی کردنش هم سخت به نظر می رسد. به اتفاق خمسه و حسین ایزدپناه برای چند ساعتی از بندر سیراف بازدید کردیم. تا گپ و گفتگوی ساده ای با هم داشته باشیم.
چند ماهی بود ایرج صغیری را ندیده بودم. صغیری از اهرام تاتر ایران است. و برایم جالب بود نصیریان چگونه با وجد خصوصیات کار صغیری و تاتر ایشان را باز گو می کرد. ایرج صغیری در حال حاضر در بوشهر زندگی می کند و بیشتر به مطالعات و تاملات شخصی خویش در حوزه هنر می پردازد. صغیری با اجرا تاتر ابوذر، قلندر خونه و محپلنگ درتاریخ تاتر ایران جادوانه شده است. اعتقاد بزرگان هنر کشور این است که حرکت صغیری در عرصه هنر تاتر یعنی شکوفایی تاتر در بوشهر و به طبع کمک به حرکت تاتر ایران. کاش وقتی فراهم می شد تا از صغیری بیشتر توضیح بدهم ....
علی نصیریان را دوست دارم. نمی دانم چرا با برخی از نام ها، نام های دیگری به ذهنم می آیند و من به یاد انتظامی می افتم.
«کَلِمات»
«کلمه ها»
یسمعنی ... حین یراقصنی
می گویدم و ... هنگامی که به رقص برمی خیزاندم
کَلِماتٍ ... لَیست کالکلِمات
کلمه هایی که شبیه دیگرکلمه ها نیست
این کتاب جدیدم هست می توانید در نمایشگاه کتاب ببینیدش.
داستانک دوم
پسرك پنج ساله يك عدد.
عروسك خنده رو يك عدد.
قاليچه ي ايراني يك عدد.
يك اتاق محتوي وسايل لازم زندگي .
قاليچه را توي اتاق فرش كنيد. پسربچه را روي حصارك هاي باغچه ي قاليچه بگذاريد و عروسك را هر جا كه پسر بچه دلش خواست. پسربچه روي گلبرگ هاي باغ راه مي رود. گل ها زير پايش له مي شوند. عروسك از ته دلش به او مي خندد.
فكر مي كنم
درخت ها قديمي شده اند
اين جاده درازو پير
قديمي شده است
نام من و پاييز كه مرا از ياد برد
قديمي شده است
تصوير تمام قد كودكي من در اين قاب
قديمي شده است
فکر می کنم
این قاب هم قدیمی شده است
در پي اثبات نام خليج فارس و دریای پارس و رد نام جعلي و بي هويت خليج عربي نيستم كه این خود روشن است و قبلا در كتابي به نام از مرواريد تا نفت در راستاي نوشتن تاريخ خليج فارس از آغاز تا امروز دراین باره مطالبی نوشته ام و هم اكنون پس از گذشت 3 سال از اين تحقيق بنا به دلايلي نتوانسته ام آن را چاپ كنم . امروز و ديروز در اعتراض به نام جعلي معادل خليج فارس در گوگل يادم آمد تا زنگ بزنم وزارت ارشاد پی گیری کنم مجوز كتابم چه شده است. با اين همه در پي انتشار اين كتاب به زبان عربي هستم و شايد امكان ترجمه و چاپ آن با همه مضررات آن در حاشيه جنوبي خليج فارس راحت تر صورت پذيرد!!! بگذريم. نكته اي به يادم آمد، نامه زير را معاويه پسر ابوسفيان به خليفه وقت عمر خطاب مي نويسد و خليفه را به امر دريانوردي و ايجاد ناوگان دريايي تشويق مي سازد!:
شیراز بود و هست. سال 1375بود. یک انجمن ادبی داشتیم که می گفتند 800 سال است که جلسات ادبی اش هر هفته در حافظیه تشکیل می شود. من شیراز دانشجو بودم تا به قول خودم گوشه ی دیواریی که تویی مهندس عمران بشو نیستم باشم.
هر روز عصر پنجشنبه در حافظیه در اتاقی که قبر قوامی ها بود می نشستیم. تابستان ها را گلیم می انداختیم در کنار جوی کوچک آبی که می گذشت و آقای عطارد شروع می کرد به تعداد هر کداممان دو غزل حافظ می خواند و تاویل می کرد. بعضی از مخاطب هامان زائران حضرت حافظ شیراز بودند. بعد نوبت می رسید به ما ها که هر کدام یک شعر بخوانیم. هر کسی دوست داشت بیشتر هم می خواند. کسی حوصله اش سر نمی رفت. حرمتت را بیشتر و پیشتر می گذاشتند. اول می دادند ما شعر بخوانیم. من بچه سال که بودم دست و پا شکسته نیمی از دیوان حافظ را حفظ کرده بودم تازه می فهمیدم که هر غزل را با بیش از بیست اشتباه وزنی و لغوی حفظ کرده ام. همانجا فکر می کردم نکند شعرهای تدهیوز و پلات را هم خراب بخوانم ووو